|
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 0:34 توسط سعید |
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 13:43 توسط سعید |
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 13:42 توسط سعید |
در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و .... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟" ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد." پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست. غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد." غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم." غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم." عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد." عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟" علم پاسخ داد: "زمان" عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟" علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است." + نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 13:46 توسط سعید |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 0:29 توسط سعید |
در كنج دلم عشق كسی خانه ندارد كس جای در این منزل ویرانه ندارد دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد كس تاب نگهداری دیوانه ندارد + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 17:24 توسط سعید |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 17:13 توسط سعید |
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 10:12 توسط سعید |
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 10:11 توسط سعید |
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 12:12 توسط سعید |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 11:15 توسط سعید |
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 12:12 توسط سعید |
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 16:9 توسط سعید |
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 16:2 توسط سعید |
چی بگم از کجا بگم
چي بگم از کجا بگم دردمو با کيا بگم دل از زمونه ميکنم حرف دلم رو ميزنم + نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 16:0 توسط سعید |
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 11:28 توسط سعید |
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 11:24 توسط سعید |
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 11:21 توسط سعید |
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد... + نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 12:16 توسط سعید |
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 12:5 توسط سعید |
سالها از خود پرسیدم کیستم؟ آتشم شورم شرارم چیستم؟ دیدمش اکنون و دانستم کنون او به جز من من به جز او نیستم + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 13:16 توسط سعید |
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 13:9 توسط سعید |
روزگار امــا وفــــــا با ما نداشت طاقـــت خوشختــی مـــا را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
یــار ما را از جدایــی غـــم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمـــان خــود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیــــــوانه پیمــــان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بـــی خبـر پیمــــــان یاری را گسست این خبــــــر نا گـــاه پشتم را شکست آن کبـــــــــــــوتر عـاقبت از بند رست رفت و با دلــــــــدار دیگــر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است خصم جــــان و تشنه خون من است + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 12:58 توسط سعید |
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 18:5 توسط سعید |
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 18:4 توسط سعید |
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 18:3 توسط سعید |
عاقبت از عشق تو رو به کلیسا میشوم
می کشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم آنقدر در کشتی عشقت نشینم تا سحر یا به عشقت می رسم یا غرق دریا می شوم + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 18:2 توسط سعید |
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 17:51 توسط سعید |
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 17:50 توسط سعید |
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 17:50 توسط سعید |
|
welcome to my weblog
http://minos.blogfa.com | ||||||